نقابت را بردار پارت دوم

دوشنبه 14 خرداد 1397 01:05 ق.ظ

نویسنده : marinettte
ارسال شده در: نقابت را بردار ?
خبببب میدونم قرار نبود بذارم اما خب دلم نیومد از طرفی خودم میخوام بذارممممم و معلوم نیست کی تانیا و سحر به من جوابی بدنننن




خبببب امروز تولددددد سارا جوننننن تولدت میارک عزیزممم ایشالاه ۱۲۰ ساله بشیییی
اول بیاین جشن بگیریممممم








خببب بسه دیگه زیاد خوشی کردیممممم بریم سراغ داستانننن اینم پسترشششش
(راوی)
مرینت اخماش رو توی هم کرد و واسه اینکه ضایع شده بود و تمام عکس های ادرین که به عنوان بهترین پسر میشناخت رو از درو دیوار برداشت و همه رو قیچی کرد
مرینت:اخیشششش راحت شدمااا پسره ی از خودراضی مغرور
ادرین لبخند به لب داشت از اینکه اون دختر ضایع شد بود هرچند همین چند لحظه ی پیش تنبیه شده بود و حق نداشت دیگه برگرده مدرسه اما اون یه راه پیدا میکرد تا دوباره بره دوست داشت دوباره بره حال مرینت رو بگیره وتازه یه دوست به اسم نینو هم پیدا کرده بود
آدرین:دختره ی سبک چه جوری ضایع شد اگه من تورو سرجات نشوندم آدرین اگرست نیستم
آدرین و مرینت همزمان یاد اون جعبه ی میراکلس افتادن
رفتن سمت کیف هاشون و برشون داشتن در جعبه رو باز کردن نوری از دوتا جعبه ظاهر شد و یهو یه ادم وسط اتاق ظاهر شد
مرینت جیغ زد :کمکککک
ادرین خونسردانه گفت:تو دیگه چی هستی
کوامی مرینت:هیسسسس مرینت آروم باش
کوآمی ادرین:چی نه کییی؟من گشنمههههه
مرینت:مامان باباااا کمک
کوآمی مرینت:هیسسس ساکت باش مرینت هیچکس نباید بفهمه من اینجام
مرینت سرش رو تکون داد
کوآمی ادرین:تو انتخاب شدی
کوآمی مرینت:واسه قهرمان بودنننن
کوامی مرینت:من تیکی ام یه کفشدوزک
کوامی ادرین:من پلگم یه گربه
ادرین:قهرمان؟؟؟
مرینت:واسه ی چی؟؟
تیکی:تو و همکارت کت نوار
پلگ:لیدی باگ
تیکی :برای جلوگیری از
پلگ:اون خبیث هاکماف
مرینت:اون چی میخواد؟؟
پلگ:اون میخواد شهر رو نابود کنه
ادرین:چرااا اون کیه؟؟؟
تیکی:چهه قدر سوال میپرسیی...مرینت تو قدرت به وجود اوردن داری و هر دفعه ی یکبار میتونی اذش استفاده کنی
پلگ:ادرین تو قدرت نابود کردن داری و...
ادرین:خب پس منو تو باهم یکی میشیم تو میشی لباس و من میشم بدن درسته
پلگ:اوهومممم
(اینا هرکدوم توی خونه خودشونن اما چون من تعریف کردم خواستم قاطی شون کنم)
مرینت:اما اگه مامان بیاد تورو ببینه چی میگه
تیکی:خب بگو من یه دوستم و تازه من میتونم تبدیل شم به کفشدوزک
ادرین:پدرم هرگز اجازه نمیده تو اینجا باشی چه به عنوان کوآمی چه به عنوان یه دوست
پلگ:من میتونم تبدیل بشم به گربه
ادرین:پدرم نمیذاره یه گربه نگه دارمممم
پلگ پوفییی کشیدو گفت:نمیدونم دیگه هرکار میخوای بکنی بکنننننن
(مرینت)
من:خب بذار ببینم امم باخودم میبرمت مدرسهه چه طورههه
تیکی:باشه ولی چه جوری با این پوست مایل به سرخ و شاخک ها؟؟؟
من رفتم سراغ چرخ خیاطیم و یه کلاه کفشدوزکی خوشگل برای تیکی درست کردم و باهاش شاخک هاش رو پوشندم
تیکی لباس نداشت یه جورایی لخت بود و پوست کفشدوزکیش براش لباس بود رفتم سمت کمدم و لباس کفشدوزکی که تازه گرفته بودم رو بهش دادم وگفتم بپوشه قسمت من نبوده شانس اون بوده یهو تا لباس رو پوشید پوستش شد رنگ ادم های طبیعی لبخندی زدم شده بود درست یه ادم خوب و باحال و زیبااا
من:خب تیکی تو اینجا روی کاناپه بخواب منم میرم بالا روی تختم
تیکی لبخندی زد وگفت:بهتر نیست برم از بیرون بیام که مامانت شک نکنه؟؟یه وقت دیدی اومد تو اتاقت
من:راست میگی بیا بریم
یواشکی از در رفتیم بیرون و اومدیم داخل
من:ماماننن مامان
مامان:بله مرینت چه قدر داد میزنی سکته کردم
من:اخ ببخشید مامان این دوستم تیکیه میخواد یه چند روز پیش ما بمونه تازه پدرو مادرش رو از دست داد تیکی با بهت گفت:پدر و مادرم رو؟؟؟
من:اره تیکی جان مگه نگفتی
تیکی:اوههه اره من وقتی اون اتفاق افتاد یکم فراموش کار شدم ببخشید
مامان:اوه متاسفم عزیزم
تیکی لبخند تلخی زد که منم باورم شد که مامان باباش رو از دست داده
من:خب مامان ما باید بریم بالا
مامان:باشه عزیزم شب خوش
منو تیکی همزمان:شب خوش
رفتیم بالا امروز کلا اتفاقات عجیب و غریبی برا رخ داد واسه همین زود رفتم بخوابم
آدرین
من:ام خب بذار ببینم
رفتم تو کمد و یه لباس که تازه خریده بودم رو برداشتم وبهش دادم روش عکس پنجه ی گربه داشت لباس کلا مشکی بود و فقظ یه پنجه ی گربه داشت کلاه لباس رو سر پلگ کردم و گوش هاش رو باهاش پوشوندم پوست پلگ کلا تیره بود یا همون سبزه اما چشمای سبز گربه ایش رو چیکار کنم اوففف حالا چیکار کنم بیخیالش مدلشه دیگه من چشماش رو که نمیتونم درست کنم میتونم؟؟؟
از اتاق رفتم بیرون رفتم سمت اتاق پدرم در زد با بیا توش رفتم داخل من دقیقا مثل بابام مغرور و غد بودم اما از اون یکم بهتر بودم
من:پدر لطفا اجازه بده برم مدرسه
پدر:ادرین ما بارها و بارها دربارش صحبت کردیم
دست هام رو مشت کردم وبا تشر گفتم:وشما همیشه یدندگی کردین
پدر:ادریننن تو امروز از دستور من سرپیچی کردی و رفتی مدرسه و دیگه اون اولین و اخرین بارت بود
بلند طوری که انگار داشتم فریاد میزدم گفتم:من کارمندتو یا زیردستاتون نیستم من پسرتم پدر شما نمیتونین اینطور با من صحبت کنین
پدر:رفتی مدرسه اینا رو یاد گرفتی دیگههه
من:نههه پدرررر لطفاااا لطفااا بذار برم
پدر:ناتالی
من:پدر
ناتالی:بیا بریم ادرین
با اخم های درهم و مشت های گره شده به سمت اتاقم رفتم و درو مثل همیشه محکم کوبیدم



برای ادامهههه ۵۰ نظرررر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 14 خرداد 1397 01:05 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30