خاطرات یک بدبخت :|

سه شنبه 12 تیر 1397 10:49 ق.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
سلام بچه ها منم سایا حتما الان میکید چه عجب کجا بودی تاحالا که فیلت یاد هندوستون کرده خب اینجام که توضیح بدم چه خبر شده 
خب از وقتی نبودم معلوم نیست چی شده پس بهم بگید چه اتفاقایی افتاده تو این مدت حالا توضیح نامه من: من طبق معمول داشتم قسمت های قبلی میراکلسو نکاه میکردم تا سوژه جدیدی تو ذهنم درست کنم ناگهان در اتاق باز شد یه عالمه بچه ریخت داخل مثل آدم فضایی ها من مونده بودم چه کنم چه نکنم که یادم افتاد من هنوز دارم میراکلس نگاه میکنم سریع یه دکمه زدم کامپیوتر خاموش شه حالا همه شون داشتند سیم جینم میکرد که داشتم چه میکردم منم میگفتم هیچ نمی کردم
اونام باور نکردند من شده بودم عین مارینت حالا چه خاکی تو سرم بریزم خب چرا دروغ من سرما خورده بودم(تو تابستان آدم سرما میخورد آیا:|)سرما که چه عرض کنم حالا یه ذره خفیف بود و سنگین نبودبرای همین این بهترین بهونه واسه این بود که از شرشون راحت شم شروع کردم هی سرفه کردن و هی سرفه کردن که همه شون از اتاقم رفتن بیرون درم پشت سرشون بستن من دوباره پای این کار نشستم بعد دوباره دره اتاقم باز شد این بار عکس العملم سریع تر بود و زودتر کامپیوتر را خاموش کردم وقتی در اتاق کامل باز شد دیدم ننمو آوردن پدر سوخته ها مامانم اومد بلا سرم و گفت دخترم حالت خوبه منم به حالت سو استفاده نه مامان بعد چند تا سرفه الکی کردم  مامانم اومد گفت پس بیا بریم دکتر واست آمپول بزنه رنگم پرید و بعد گفتم نیازی نیست با چند تا دارو خوب میشم 
مامانم رفت واسم قرص و دارو بیاره خیلی بعید بود که اینطور مهربون باشه بچه ها به من نگاهی کردند و من هم نگاهی به اونا هرچی بود از زیر سر اینا بود به خدا هرکی از این فامیلا داشته باشه که دیگه دشمن نمیخواد تا یه مدت همینطور به هم زول زدیم بعد دوباره مامانم با قرص و دارو آمد که خوش آمد با خوردن قرصا برا یه لحظه فکر کردم اتاق داره می چرخه صد تا بچه هم دارن میرقصن توهم زدم بعد خوابم برد من وقتی بیدار شدم مکان به کل تغییر کرده بود با خودم میگفتم  شاید تو این مدت دکور خونه تغییر کرده شایدم مردم شایدم صد سال خوابیدم که الان وقتی بلند شدم خونه رو مامانم ساخته همینجوری داشتم هی فکر میکردم که زنداییم اومد من گفتم آها درسته حالا یادم اومد چی شده ولی دقیق نمیدونستم پس پرسیدم گفت مادرت به تو اشتباهن قرصای مامان بزرگتو داده :| و وقتی دیدن خوابیدی داییت تو رو برداشته و آورده اینجا تا با دختر داییت بازی کنی من پس این یه جور آدم ربایی منو دزدیدن خاک عالم عین تو فیلما بعد ذهنم داشت از سوال منفجر میشد آخه وقتی خواب بودم چجوری با موتور ازین ور شهر برده آن سوی پرچین اگه باز ماشین بود خوب به کمربند اشاره میکردم ولی با موتور آخه الان معلم علومم نمیتونه همچین چیزی رو برای من توضیح بده
خلاصه من دیگه اوقات خوبی داشتم نه دقیق تا اینکه گوشی دختر داییمو رمزشو زدم ووارد شدم تا ببینم قسمت 16 اومده یا نه وقتی وارد وای فایشون شدم اینترنتی در کار نبود حالا چه کنم دختر داییم مثل اسباب بازی باهام بازی کرد و اونجوری شده بود که داشتیم بازی پادشاه و خدمتکار میکردیم درست حدس زدید اون خدمتکار من بودم و شاهزاده هم دختر داییم بود خیلی اذیتم رد واقعا تو نقشش فرو رفته بود واقعا فکر کرده بود شاهزاده اس مثل برده ها باهام رفتار کرد ولی جوجه کبای مشتی خوردند و منم یه ذره  گفتم مثل برده ها باهام رفتار شد تازه نوشابه هم ندادن خسته و کوفته به خانه برگشتم وقتی رسیدم خونه خیلی خوشحال بودم من شروع کردم به طرف اعضای خانواده مامانمم خیلی رمانتیک داشت به سمتم میومد بعد یهو قیافش خشمگین شد و با ماهیتابه دنبالم افتاد 
پدر سگ بلاخره ترک کردی 
من چییو باید ترک میکردم
خودتو به اون راه نزن ترک کردی یا نه
آری(فکر کردم منظورش خونه بود:|)
بعد دوباره مهربون شد و گفت آفرین عشق مامان میدونستم تو از این جور دخترا نیستی 
بعد روبه مامان بزرگم گفت پاکه پاکه!
من که نمی فهمیدم اینا درباره چی حرف میزنن با تعجب بسیار پرسیدم پاکم یعنی چی؟
مامانم دوباره قیافه دراکولا رو به خودش گرفت و گفت: مواد مخدر
من در ان لحظه قدر در شک بودم که نیمدانستم چی بگم فقط ماتم بستم
ولی حالا که پاک پاکی همه چی بخیر گذشت 
اگه دایی نبرده بودت تاحالا مرده بودی باید جنازتو برده بودن قبرستون(میدونم مامانه شوخی میکنه اما نه دراین حد:|)
من که معتاد نیستم اینا رو از کی شنیدید؟
خفه خان کاری کردی پاش وایسا بچه ام از دست رفت نکنه هنوز معتادی 
مامان بزرگم:ننه تو این فیلما آدمایی که معتادنو به سقف میبندن و بهش هیچی نمیدن
مامانم راست میگیا
بعد مایتابه رو آورد نزدیکم که بزنه گفنم ننه حاظرم بیام باهات آزمایش خون بدم این فیلمای عجق وجق چیه میبینی فکر میکنی با مایتابه بزنی مشخص میشه من معتادم یا نه خب یجورایی قانع شد و بعد از جمع کردن چند تا بهونه سر تهشو بند آوردم بعد به صورت شوخی بهم زدو گفت میدونستم فقط داشتم نقش بازی میکردم(آره جون خودت بی چاره ام کردی با این نقش بازی کردنت:|) من مادرتم معلومه که همچین چیزایی رو باور نمیکنم
من:پس میشه اون مایتابه رو بزاری اونورتر 
نه واسه احتیاط لازمه(پ هنوز قبول نکردی که:|)
خلاصه شاداب و خندان آمدم که واستون قضیه رو بگم ولی وقتی کامپیوترمو باز کزدم یه سری اطلاعاتم نبود و اون تکه از داستانم که داشتم مینوشتمش ولی یه پیغام بود روی صفحه کامپیوتر نزدیک بود غش کنم که جاتون خالی برقا رفت تا دوساعت بعد از دوساعتم که برقا اومد کاپیوتر و بردن (چون یکی هکش کرده بود:|) و با صرفه تر برگردوندن ولی خدایی حتی اگه من همچین چیزی هم بگم کسی باور میکنه آیا ؟ من الان فکر میکنم همه تون میگید چاخان زیادی بستی خودمم اوایل که همچین چیزایی رو میخوندم میگفتم چاخانه و همه اینا تو فیلماس که طرف چقدر بد شانسه و از اینجور حرفا ولی حالا که واسه خودم به بدترین شکل ممکن رخ داده میگم واقعیه و ایمان آوردم به نظرتون از این خاطره در نوشتن داستانمم استفاده کنم یا نه راستی لطفا بهم بگید تو این مدت که نبودم چه اتفاقاتی رخ داده با تشکر سایا








دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 12 تیر 1397 11:01 ق.ظ