تبلیغات
❤Łaのყ ცlσg ❤ - عشق مخفی {3}

عشق مخفی {3}

یکشنبه 8 مهر 1397 09:51 ب.ظ

نویسنده : ...
ارسال شده در: ادرینت ,
خیلیییییی وقته نزاشتمش داستانو :|
حالا شانس شما تو نوقع مدارس گذاشتمش 
حوصله = پوک ینی نخواستم پوستر درست کنم
برید ادامه :|
کم گذاشتم ولی خب 20 نظر حقمه:)))
یهو افتادم بغل آدرین
آدرین مث عروسکش تو بغلش گرفتم 
مامانم تو اون لحظه : من میرم پایین دختر گلممم
آخه مامان تو این هیری ویری کدوم گوری ام ببخشید کدوم طرف میری
به نگا آدرین کردم فک کردم بیداره ولی این بشر چقد خوابش سنگینه
همش میگفت عروسکم چقد بزرگ شدی 
_من عروسک تو نیستم 
-هیس عروسکم کی یاد گرفتی حرف بزنی 
_ای خدا یه عقلی به این بده و یه پولی به ما :|
با این حرف بیدار شد و چشماشو باز کرد...
تا منو دید چشماش گرد شد و پرتم کرد
افتادم رو زمین این دفعه بابام اومد بالا :|
_پدر گرامی به کجا چنین شتابان :|
- گفتم زلزله اومد یا وزنت زیاد شد 
_ الان موقع شوخی نی بزار کارمو کنم
آدرین داشت به حرفای من و بابام میخندید
-یه وقت خسته نشی
با پررویی جواب داد : نه نمیشم :|
- اسکل جان خوشگل من عشقم... ای وای ببخشید :| بیدار شو که بریم شام ^^
_ باشه برو پایین خودمو مرتب کنم میام (جقد زود رفتن زیر یه سقف :□ و باهم راحت شدن - ببند این فاضلابو ..._ نبندم چی میکنی مارینت :|)
-باز نگیری بخوابی (-__- بزار بخوابه خستس )
..... ادامه داری داستان ؟ 
- اگ دوستان بخوان ادامه دارم  •⊙•
اگ داستان چرت شده ادامش ندم ؟؟
هرجور دوس دارید شاید استعداد نداشته باشم تو داستان نویسی



دیدگاه ها : کامــــنتــ
برچسب ها: عشق مخفی ,
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 مهر 1397 10:03 ب.ظ