تبلیغات
❤Łaのყ ცlσg ❤ - مطالب تیر 1397

ای خدا اخه میهن بلاگ چش شده

یکشنبه 31 تیر 1397 10:36 ب.ظ

نویسنده : °M E L O D Y ♥s
این همه من پست گذاشته بودم هیچکدومش نیومده
ای خدا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 تیر 1397 10:34 ب.ظ

Frozer

یکشنبه 31 تیر 1397 10:54 ق.ظ

نویسنده : ❤ Ŕ♡SƐ ❤



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

لایلا؟؟؟؟؟؟؟

یکشنبه 31 تیر 1397 10:33 ق.ظ

نویسنده : ❤ Ŕ♡SƐ ❤



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 تیر 1397 10:32 ق.ظ

:|

شنبه 30 تیر 1397 11:38 ق.ظ

نویسنده : {~ℳarɨnette~}
های :/ بچه ها بسته نت من داره تموم میشه ممکنه فعلا نیام دیگه وب.  فقط اطلاع دادم:|
....
نه میمونم چون یاد گرفتم چطور نت رایگان درست کنممممم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 تیر 1397 07:39 ب.ظ

Comic can

جمعه 29 تیر 1397 08:10 ب.ظ

نویسنده : ❤ Ŕ♡SƐ ❤



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خاطرات دو تا میراکولر حال به هم زن:/

جمعه 29 تیر 1397 05:23 ب.ظ

نویسنده : Coraline& Mehregan
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
هوووم قبل از اینکه این متن رو بخونید اگه از چیزای چندش و حال به هم زن بدتون میاد پس این رو نخونید که مناسب شما نیست:/اهان کجا بودیم؟!اممم این دو نفر هم من و رونی هستیم.-.خیلی خب بریم (مال دوهفته پیشه) شخصیت ها:من(کورالین) رونیکا(رونیکا رو همه میشناسن دیگر:/) فاطمه(همسایمون) خب من رونیکا سر به چیزی دعوا داشتیم حالا نپرسیدچی چون اصل قضیه این نیس:/خونه ما بودیم همه هم تنهای تنها:/معمولا ما رو همیشه کنار هم میذارن چون خونه رونی اینا دو تا کوچه اون ور تره کلا خونه هامون نزدیکه صبح تا شب ور دل همیم:/ خب فاطمه هم پیشنهاد داد که هر کی اونو میخواد باید تو مسابقه برنده شه رونیکا:حالا مسابقه چیه؟؟ فاطمه:زردالو دارین؟ من:اره الان این چه ربطی داره:/ فاطمه :بیارش تا بهت بگم منم تمام زرد الو ها رو اوردم مامانم اونا رو تو ظرف مخصوص میذاره کلا همه میوه های کوچولو رو...فاطمه:زرد الو ها رو بشمارین من:واسه چی؟ فاطمه:اههه بشمارین ببینم من و رونی با هم شمردیم ۸۳ تا بود (چشم نزنین یه وقت:/) فاطمه:من یکیش رو میخورم تا یکسان شه اونو یکیو خورد فاطمه:مسابقه این ژوری هس که هر کس ۴۱ تا زرد الو رو سریعتر بخوره برندس چشای منو رونی گرد شد:وااااتتتتتت!؟؟؟ فاطمه:هر کس جا بزنه باخته من:بخدا خیلی زیاده رونیکا:ها ها هر مسابقه ای باسه من تو رو میبرم با این حرف جوش اوردم کلمو اوردم جلو:/ :خواهیم دید بعد هر دوتا زبونمون رو دراز کردیم:/فاطمه هم چهل و یک تا رو جدا کرد و هر طرف گذاشت که ما بخوریم:/فاطمه:خیلی خب من تایمر گوشیم رو روشن میکنم هر کس سریعتر جا زد باختس رونیکا:اوکی مسابقه شروع شد...من تو همون ده تای اول داشتم کم می اوردم یه نگاه به رونیکا کردم داشت تند تند میخورد بعد قیافم پکر شد:/منم عین اون تند خوری کردم:/کم کم داشت حالم بهم میخورد اونم بدجور (اینجاست که بالا میارم:/نه الان نه:/اییی:/) سریع رفتم دستشویی و هر چی رو خوردم اوردم بالا:/رونیکا هم اومد دستشویی:/حالا نمیدونم واسه چی اومد:/رونیکا:ایییییی و بعد اونم بالا اورد:/ فاطمه:حالم رو بهم زدین شما ها:/ رونیکا:والا خیلی زیاد بود:/ این گونه شد که من و رونیکا عین بچه ادم نشستیم و اون چیزو تقسیم کردیم:/از اون روز به بعد هیچ کدوم لب که زردالو نمی زنیم:/


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

من برگشتم

جمعه 29 تیر 1397 02:31 ب.ظ

نویسنده : eli
بابت غیبت طولانیم متاسفم اول از همه رفتیم مسافرت بعد از اونم اینترنت ندارم الانم با نت بابام اومدم
اگه اینترنت بخریم وب رو پست بارون می کنم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 29 تیر 1397 02:31 ب.ظ

خاطرات یک میراکولر

جمعه 29 تیر 1397 02:25 ب.ظ

نویسنده : Golsa Dopan chang
خب حدس بزنید دیشب چه خوابی دیدم؟؟
الان میگم
عاقا دیشب خواب دیدم که من جای کلاس زبانم عوض شده بود
و رفته بود پایین شهر 
و چون دور بود باید با اژانس میرفتم
چون همیشه من مامانم میارم و میبرم(مامانم ماشین داره و برای همین سختش نیست )
ولی اون روز مامانم رفته بود یه کاری انجام بده و نبود
منم زنگ زدم اژانس و اونم اومد و منو برد
تو شهر ما یه حوریه که از کمربندی بری سریع تر میرسی تا از تو شهر
بعد رو کمر بندی یه کوچه داره که خیلی ترسناکه (شوهر عمم پلیس مبارزه با مواد مخدره و تو اون کوچه خلاف کارای زیادی رورفتن)
و بن بستم هست
عاقا این اژانسیه  خواست بره تو کوچه®_®
منم تو اون شرایط فقط یادم اومد که ممکنه دزد  باشه و گوشیشو دزدیدم(من رو صندلی عقب نشسته بودم‌ و گوشیش رو صندلی شاگرد بود)
بعد که گوشیشو برداشتم در ماشینو باز کردم و افتادم بیرون
چون شلوغ بود چند نفر اومدن دورمو گرفتن اون دزده خواست بیاد طرفم منم خودمو یکی از اون ادمای دورم جا زدم و روسریمو دادم جلو
جوری که چشمام معلوم نبود 
با گوشیش زنگ زدم به پلیس و ادرسو گفتمـ
بعدم زنگ زدم مامان بابام که اونام اومدن‌
پلیس خیلی سریع رسید(اتفاقا اصلا پلیسای ایران انقدر دیر میان دنبال طرفی که زنگ زده که یارو زیر پاش کپک بزنه:/ )
و بعدم اون مرده رو دستگیر کردن
بعدشم مامانم و بابام اومدن
و بعد از یک ماه دادگاه و دادگاه بازی
بالاخره قازی اونو به حبس ابد محکوم کرد 
....
خب عاقا اینم از خواب من
راستی دستم خوب شده ولی پام گفتن ممکنه یکم طول بکشه 
....
یه خواب دیگه که ما پریشبه
خواب دیدم من شدم هری پاتر®_®(یعنی غیر ممکن ترین خواب دنیا رو دیدی)
بعد همه دنبالم بودن
دامبلدور مرده بود و یه عادم شرور اومده بود جاش که میخواست تمام بچه های هاگوارتز رو نابود کنه
من شده بودم سر دسته بچه ها
همه رفتیم تو تالار اسرار قایم شدیم(از قضا اون روز تولد اون مدیر جدیده بود و اون درگیر تولدش بود)
تا وقتی که صدای اتیش بازی تولدش رو شنیدیم
و اومدیم بیرون همه دور اون مدیرو گرفتیم و مصلح شدیم
بعدش هم اون مرده رو کشتیم و دامبلدور دوبارع برگشت-_____-
خاب:/
اینم از خوابای در هم من:/
اصلا یه خوابایی میبینم لنگه نداره:/
اتفاقا پس پریشب یه خواب دیگه ام دیدم که خیلی بهم حال داد:/
تا برنامه بعدی(منظورت همون دلقک بازیه:/)  خدانگه دار:| -_____-
دیدید؟؟..مردم وجی دارن منم وجی دارم..:/(دلتم بخواد) دلم وجی خل و چل نمیخواد:/
(اختیار دارید به شما بردم :-) )
خب حرفی ندارم برید نظرات




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 29 تیر 1397 02:48 ب.ظ

^^Wallpapers^^

پنجشنبه 28 تیر 1397 04:41 ب.ظ

نویسنده : ❤ Ŕ♡SƐ ❤
چند تا والپیپر اوردم

امیدوارم خوشتون بیاد^^

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 تیر 1397 04:59 ب.ظ

ولپینا ♡،♡

پنجشنبه 28 تیر 1397 07:22 ق.ظ

نویسنده : ❤ Ŕ♡SƐ ❤



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 تیر 1397 07:21 ق.ظ

بببخخخشششیییددددد

چهارشنبه 27 تیر 1397 08:54 ب.ظ

نویسنده : پرستو-هدیکا
تو وب تانی گفتم دلایلی یا اتفاقی 



اااااااااااااههههههه

بچه ها یادتون میاد گفتم یه پسره هست که دلم یه جوری میشد


اون پسره با موتور  تصادف کرده الان بیمارستان رفته کما 


دلم بجوی درد میکنه 

حالم خوب نیست


به بزرگی خودتون ببخشید گلای خوب 



دیدگاه ها : ببخشید برو بککس
آخرین ویرایش: - -

میراکلس در کره:|||

چهارشنبه 27 تیر 1397 07:03 ب.ظ

نویسنده : ❤ Ŕ♡SƐ ❤



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 تیر 1397 07:03 ب.ظ

خبرررررررررر

چهارشنبه 27 تیر 1397 05:46 ب.ظ

نویسنده : {~ℳarɨnette~}
این تصویره الیاست که داره تو فصل ۳ عادی میشه معنیش اینکه که تو فصل سوم هم هست *.* 
اینم تی شرت میراکلسه که ما نداریم:/ 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 تیر 1397 05:46 ب.ظ

?Who wants one

چهارشنبه 27 تیر 1397 04:45 ق.ظ

نویسنده : ❤ Ŕ♡SƐ ❤



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یا خدا:/

چهارشنبه 27 تیر 1397 02:07 ق.ظ

نویسنده : {~ℳarɨnette~}
درسته ادرینتی هستیم ولی زیاده روی اصن کار خوبی نیست چه ادیت چ واقعی:/ 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 تیر 1397 02:07 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 10 1 2 3 4 5 6 7 ...