داستان قهرمانان معجزه آسا 15

چهارشنبه 7 شهریور 1397 02:28 ب.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
ارسال شده در: داستان قهرمانان معجزه آسا ,
سلام به همه من سایام و ازتون درمورد چیزی سوال دارم به نظرتون بهتره اول همه داستانمو تایپ کنم و بخش بخش قرارش بدم یا اینکه به همین منوال پیش برم؟ یه چیزه دیگه هم باید اضافه کنم ما خونمون رو جابه جا کردیم برای همین خیلی خیلی کم میتونم بیام خیلی غیر منتظره بود خودمم جا خوردم بعدم اینکه نظرات داستان قبلیم خیلی کمه آخه من باید بدونم داستانی که مینویسم خوندن داره یا نه اگه ببینم نظرات کمه این داستانو دیگه ادامه نمیدم
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 7 شهریور 1397 02:29 ب.ظ

داستان قهرمانان معجزه آسا 14 (کاملش کردم)

دوشنبه 8 مرداد 1397 03:20 ب.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
ارسال شده در: داستان قهرمانان معجزه آسا ,
با سلام و عرزپوزش فراوان به کاربران و نویسنده ها متاسفم که انقدر گذاشتنه داستنم طول میکشه این برقم که به مکافاتم اضافه شد من سعی میکنم زود به زود بنویسمش و قرارش بدم 


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 مرداد 1397 01:25 ب.ظ

خاطرات یک بدبخت :|

سه شنبه 12 تیر 1397 11:49 ق.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
سلام بچه ها منم سایا حتما الان میکید چه عجب کجا بودی تاحالا که فیلت یاد هندوستون کرده خب اینجام که توضیح بدم چه خبر شده 
خب از وقتی نبودم معلوم نیست چی شده پس بهم بگید چه اتفاقایی افتاده تو این مدت حالا توضیح نامه من: من طبق معمول داشتم قسمت های قبلی میراکلسو نکاه میکردم تا سوژه جدیدی تو ذهنم درست کنم ناگهان در اتاق باز شد یه عالمه بچه ریخت داخل مثل آدم فضایی ها من مونده بودم چه کنم چه نکنم که یادم افتاد من هنوز دارم میراکلس نگاه میکنم سریع یه دکمه زدم کامپیوتر خاموش شه حالا همه شون داشتند سیم جینم میکرد که داشتم چه میکردم منم میگفتم هیچ نمی کردم
اونام باور نکردند من شده بودم عین مارینت حالا چه خاکی تو سرم بریزم خب چرا دروغ من سرما خورده بودم(تو تابستان آدم سرما میخورد آیا:|)سرما که چه عرض کنم حالا یه ذره خفیف بود و سنگین نبودبرای همین این بهترین بهونه واسه این بود که از شرشون راحت شم شروع کردم هی سرفه کردن و هی سرفه کردن که همه شون از اتاقم رفتن بیرون درم پشت سرشون بستن من دوباره پای این کار نشستم بعد دوباره دره اتاقم باز شد این بار عکس العملم سریع تر بود و زودتر کامپیوتر را خاموش کردم وقتی در اتاق کامل باز شد دیدم ننمو آوردن پدر سوخته ها مامانم اومد بلا سرم و گفت دخترم حالت خوبه منم به حالت سو استفاده نه مامان بعد چند تا سرفه الکی کردم  مامانم اومد گفت پس بیا بریم دکتر واست آمپول بزنه رنگم پرید و بعد گفتم نیازی نیست با چند تا دارو خوب میشم 
مامانم رفت واسم قرص و دارو بیاره خیلی بعید بود که اینطور مهربون باشه بچه ها به من نگاهی کردند و من هم نگاهی به اونا هرچی بود از زیر سر اینا بود به خدا هرکی از این فامیلا داشته باشه که دیگه دشمن نمیخواد تا یه مدت همینطور به هم زول زدیم بعد دوباره مامانم با قرص و دارو آمد که خوش آمد با خوردن قرصا برا یه لحظه فکر کردم اتاق داره می چرخه صد تا بچه هم دارن میرقصن توهم زدم بعد خوابم برد من وقتی بیدار شدم مکان به کل تغییر کرده بود با خودم میگفتم  شاید تو این مدت دکور خونه تغییر کرده شایدم مردم شایدم صد سال خوابیدم که الان وقتی بلند شدم خونه رو مامانم ساخته همینجوری داشتم هی فکر میکردم که زنداییم اومد من گفتم آها درسته حالا یادم اومد چی شده ولی دقیق نمیدونستم پس پرسیدم گفت مادرت به تو اشتباهن قرصای مامان بزرگتو داده :| و وقتی دیدن خوابیدی داییت تو رو برداشته و آورده اینجا تا با دختر داییت بازی کنی من پس این یه جور آدم ربایی منو دزدیدن خاک عالم عین تو فیلما بعد ذهنم داشت از سوال منفجر میشد آخه وقتی خواب بودم چجوری با موتور ازین ور شهر برده آن سوی پرچین اگه باز ماشین بود خوب به کمربند اشاره میکردم ولی با موتور آخه الان معلم علومم نمیتونه همچین چیزی رو برای من توضیح بده
خلاصه من دیگه اوقات خوبی داشتم نه دقیق تا اینکه گوشی دختر داییمو رمزشو زدم ووارد شدم تا ببینم قسمت 16 اومده یا نه وقتی وارد وای فایشون شدم اینترنتی در کار نبود حالا چه کنم دختر داییم مثل اسباب بازی باهام بازی کرد و اونجوری شده بود که داشتیم بازی پادشاه و خدمتکار میکردیم درست حدس زدید اون خدمتکار من بودم و شاهزاده هم دختر داییم بود خیلی اذیتم رد واقعا تو نقشش فرو رفته بود واقعا فکر کرده بود شاهزاده اس مثل برده ها باهام رفتار کرد ولی جوجه کبای مشتی خوردند و منم یه ذره  گفتم مثل برده ها باهام رفتار شد تازه نوشابه هم ندادن خسته و کوفته به خانه برگشتم وقتی رسیدم خونه خیلی خوشحال بودم من شروع کردم به طرف اعضای خانواده مامانمم خیلی رمانتیک داشت به سمتم میومد بعد یهو قیافش خشمگین شد و با ماهیتابه دنبالم افتاد 
پدر سگ بلاخره ترک کردی 
من چییو باید ترک میکردم
خودتو به اون راه نزن ترک کردی یا نه
آری(فکر کردم منظورش خونه بود:|)
بعد دوباره مهربون شد و گفت آفرین عشق مامان میدونستم تو از این جور دخترا نیستی 
بعد روبه مامان بزرگم گفت پاکه پاکه!
من که نمی فهمیدم اینا درباره چی حرف میزنن با تعجب بسیار پرسیدم پاکم یعنی چی؟
مامانم دوباره قیافه دراکولا رو به خودش گرفت و گفت: مواد مخدر
من در ان لحظه قدر در شک بودم که نیمدانستم چی بگم فقط ماتم بستم
ولی حالا که پاک پاکی همه چی بخیر گذشت 
اگه دایی نبرده بودت تاحالا مرده بودی باید جنازتو برده بودن قبرستون(میدونم مامانه شوخی میکنه اما نه دراین حد:|)
من که معتاد نیستم اینا رو از کی شنیدید؟
خفه خان کاری کردی پاش وایسا بچه ام از دست رفت نکنه هنوز معتادی 
مامان بزرگم:ننه تو این فیلما آدمایی که معتادنو به سقف میبندن و بهش هیچی نمیدن
مامانم راست میگیا
بعد مایتابه رو آورد نزدیکم که بزنه گفنم ننه حاظرم بیام باهات آزمایش خون بدم این فیلمای عجق وجق چیه میبینی فکر میکنی با مایتابه بزنی مشخص میشه من معتادم یا نه خب یجورایی قانع شد و بعد از جمع کردن چند تا بهونه سر تهشو بند آوردم بعد به صورت شوخی بهم زدو گفت میدونستم فقط داشتم نقش بازی میکردم(آره جون خودت بی چاره ام کردی با این نقش بازی کردنت:|) من مادرتم معلومه که همچین چیزایی رو باور نمیکنم
من:پس میشه اون مایتابه رو بزاری اونورتر 
نه واسه احتیاط لازمه(پ هنوز قبول نکردی که:|)
خلاصه شاداب و خندان آمدم که واستون قضیه رو بگم ولی وقتی کامپیوترمو باز کزدم یه سری اطلاعاتم نبود و اون تکه از داستانم که داشتم مینوشتمش ولی یه پیغام بود روی صفحه کامپیوتر نزدیک بود غش کنم که جاتون خالی برقا رفت تا دوساعت بعد از دوساعتم که برقا اومد کاپیوتر و بردن (چون یکی هکش کرده بود:|) و با صرفه تر برگردوندن ولی خدایی حتی اگه من همچین چیزی هم بگم کسی باور میکنه آیا ؟ من الان فکر میکنم همه تون میگید چاخان زیادی بستی خودمم اوایل که همچین چیزایی رو میخوندم میگفتم چاخانه و همه اینا تو فیلماس که طرف چقدر بد شانسه و از اینجور حرفا ولی حالا که واسه خودم به بدترین شکل ممکن رخ داده میگم واقعیه و ایمان آوردم به نظرتون از این خاطره در نوشتن داستانمم استفاده کنم یا نه راستی لطفا بهم بگید تو این مدت که نبودم چه اتفاقاتی رخ داده با تشکر سایا








دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 12 تیر 1397 12:01 ب.ظ

داستان قهرمانان معجزه آسا 13

چهارشنبه 23 خرداد 1397 02:11 ب.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
ارسال شده در: داستان قهرمانان معجزه آسا ,

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 خرداد 1397 02:23 ب.ظ

داستان منعکس شده 2

دوشنبه 14 خرداد 1397 12:03 ب.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
از اینکه با تاخیر گذاشتم شرمنده ولی لطفا نظر بدید














نظر نشه فرامش:/نت اضافی خاموش:|

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 14 خرداد 1397 12:37 ب.ظ

ترلیر میراکلوس

شنبه 12 خرداد 1397 10:01 ق.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
با سلامی گرم و دوباره خیلی ممنون که تمام این مدت که پرسیدم چگونه در این سایت لینک دانلود قرار دهم سکوت کردید و هیچی نگفتید عیبی نداره به دل نمیگیرم لازم به عذاب وجدان نیست حالا من به صورت امتحانی دوباره این لینکو قرار میدم حالا این لینکی که میخوام تمام این مدت بزارم چی هست یک ترلیر زیبا از میراکلس!بزن زو
نظر نشه فرامش:/نت اضافی خاموش:|

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 12 خرداد 1397 10:54 ق.ظ

داستان قهرمانان معجزه آسا 12

چهارشنبه 2 خرداد 1397 10:35 ق.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
ارسال شده در: داستان قهرمانان معجزه آسا ,

اینبار به بدبختی جلو خودمو گرفتم تا بعضیا رو نزنم...بگذریم درهرصورت چون اینو قبل از قسمت 14 نوشته بودم با داستان خود اینا فرق میکرد برای همین ببخشید دیگه 
بابت تاخیرشم همینطور مجبور شدم صحنه Kiss رو عقب بندازم پوزش

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 خرداد 1397 11:12 ق.ظ

داستان منعکس شده 1

سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 03:22 ب.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
اینم اون مناسبت ویژه حداقل یه صلواتو بفرستید:| اگه دوس داشتید ادامه شو میزارم اگر هم نه بازم میزارم امروز داستان قهرمانان معجزه آسا رو نمیذارم 
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 04:54 ب.ظ

عیدی ویژه من به کاربرا و نویسنده ها + سوال ها

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 08:54 ب.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
سلام به همه شما کاربرا و نویسنده های عزیز من سایام از اینکه اینقدر هوامو دارید ممنون شما ها که داستانمو نخوندید عیبی نداره خب شاید به این خاطره که داستانم مطابق با نظرتون نیست یا شایدم جذابیتی نداره ولی من هنوزم دارم این داستانو ادامه میدم هرکی خواست بخونه خب بخونه هرکیم نمیخواد اینجاست که براش سورپرایز دارم در کنار این داستان دارم داستان دیگه ایم مینویسم که تو یه مناسبت خاص قرارش میدم میشه گفت یه چیزی تو مایه های قسمت خاص هست تو پست بیست مدل داستان لیدیباگ وکت نوار همه ایده های داستانمو گذاشتم و حالا سوالاتی داشتم که میخوام شما پاسخ بدید یک
اینکه نظرتون چیه که هر شخصیت و با رنگ خاصی مشخص کنم و با اون رنگ حرفا وجمله هاشو بنویسم؟
دوم میخوام یه تریلر خاص و خنده دار قرار بدم با لینک کسی میدونه چجوری؟
سوم اینکه اینجا نمیشه خط عمودی گذاشت؟
چهارمم اینکه چجوری تبادل لینک کنم؟
پنجم اینکه اگه انتقادی دارید بفرمایید پنجمم اینکه نظر بدید برای یه نویسنده نظر براش مهمه چون از اون طریق میتونه با کاربرا ارتباط برقرار کنه بفهمه کجای کارش مشکل داره یا نه دوست داره مورد تمجید قرار بگیره میخواد بفهمه که تنها نیست  حالا شایدم به خاطر فصل امتحاناست که اینجوری شدیم والا بیشتر از هزارتا بازدید داشتیم ولی دریغ از یک کامنت تو یه پست! اگه مشکل از ماست بگید خب. اگرم خوشتون نیمده از عیدیم بگید من چیکارکنم درخواستتونو بگید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 09:12 ب.ظ

داستان قهرمانان معجزه آسا 11

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 05:00 ب.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
ارسال شده در: داستان قهرمانان معجزه آسا ,
خب کاربرای عزیز من یه سورپرایز ویژه هم براتون دارم دارم سعی می کنم دو مدل داستانو با هم بنویسم ولی تو یه روزه خاصی قرارش می دم یه مناسبت ویژه  و الانم تصمیم دارم بیشتر تلاش کنم با این حال من چند باره که در خواست اینو می دم چگونه لینکو قرار بدم کسی بهش جواب نمی ده لطفا یکی بهم پاسخ گو باشه
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظر نشه فراموش ؛نت اضافی خاموش:/
آخرین ویرایش: دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 06:36 ب.ظ

داستان قهرمانان معجزه آسا 10

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:29 ق.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
ارسال شده در: داستان قهرمانان معجزه آسا ,

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:12 ق.ظ

داستان قهرمانان معجزه آسا 9

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:03 ق.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
ارسال شده در: داستان قهرمانان معجزه آسا ,
به خاطر کم بودنش شرمنده و همینطور نداشتن پوستر  راستی من دارم سعی می کنم ویدیوی میراکلسی درست کنم اگه کسی می دونه با چه نرم افزاری و چگونه کارکردش می تونه بهم چیزی بگه لطفا ما رو از دانشش محروم نکنه با تشکر و داشت یادم می رفت لطفا پست بیست مدل داستان لیدیباگ وکت نوار رو بخونید 
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:11 ق.ظ

چند تا مطلب درمورد داستانم + سوال

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 09:57 ق.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
خب بچه ها سلام میکنم بهتون حقیقتا من سایا هستم که داستانمو شماره گذاشتم احتمالا که بخوام قسمت بعد رو بزارم گیج می شید برای همین خواهش می کنم قسمت 8 رو دوباره بخونید اگه هم خوندید شرمنده که اینو میگم ولی نظرات اونقدر کمه که یهو انگار پشت آدم خالی میشه و امیدی برای نویسنده باقی نمیمونه الانم معلوم نیست چند نفر اصلا این پستو میخونن و داشت یادم میرفت اگه شما پست بیست مدل داستان لیدیباگ و کت نوار رو خونده باشید من میخوام که یه ویدیو در این رابطه قرار بدم ولی از طرفی هم نمیخوام عضو آپارات بشم پس میخوام به صورت یه لینک قرارش بدم اگه کسی از شما میدونه که باید چی کار کنم؟ قصدم تبلیغ کردن یا بالاتزین نظر بین نویسنده ها نیست فقط میخوام وقتی خواننده داستانمو میخونه احساس آرامش کنه و از خوندن داستانم لبخند بزنه پس ببخشید نویسنده مارینت خانوم امکانش هست اسم داستانمو از نظر سنجی ها بیاری بیرون چون من چند بار به این موضوع برخوردم که این مدل نظر سنجی ها دردسرای خاصی داره با پوزش از اینکه انقدر خود خواهم 


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:07 ق.ظ

داستان قهرمانان معجزه آسا 8

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 07:19 ق.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
ارسال شده در: داستان قهرمانان معجزه آسا ,
بالاخره گذاشتم نمیدونم چند نفر منتظر بودن تا بزارم ولی ازینکه تمام مدت حالی هم ازم گرفتید ممنون برای خوندنش برو به ادامه مطالب
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظر نشه فراموش ؛نت اضافی خاموش:/
آخرین ویرایش: دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:44 ق.ظ

بیست مدل داستان لیدیباگ و کت نوار

جمعه 7 اردیبهشت 1397 11:28 ق.ظ

نویسنده : Saya Hoshimiya
من تصمیم دارم مثل جرمی چند تا وعده بدم در مورد داستانام فقط قبلش چند تا نکته لطفا متنو کپی نکنید مسخره هم نکنید و اگه شما اسم درباره این داستانا سراغ  دارید بگید برای اینکه بفهمید چی دارم می گم رو برو ببین چه خبره کلیک کنید
برو ببین چه خبره:)

دیدگاه ها : نظر نشه فراموش ؛ نت اضافی خاموش:/
آخرین ویرایش: جمعه 7 اردیبهشت 1397 11:43 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3