خاطرات یک میراکولر:/ این داستان:عقرببببببب یه وجبیییی@-@

چهارشنبه 14 شهریور 1397 12:49 ق.ظ

نویسنده : ೋ ღ gσℓsム ღೋ
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
عاقا اون روز من رفتم برای مانتو:/
با دختر دوست مامانم یسنا که  به مامانش میگم خاله ازاده 
:/
عاقا من و یسنا رفتیم تو اتاق پرو که لباس پرو کنیم
یه جایی چرکنن و خیلیی کثیف بود وسط بد ترین جای شهر
نیم ساعت طوب کشید تا برسیم به اونجا
بعد تو اناق پرو ها تاریک تاریک بود
یهو یسنا جیغ زد رفت بیرون از اتاق
مامانم:وایییی خاک به سرممم بدووو بیااا بیروننن 
خاله :وایییییی عقرببببببب 
منم نامردی نکردم با پای برهنه و بدون شلوار اومدم بیرونم
عاقا یه عقرب زرد بود به قران یه وجب بود
خدارو شکر یسنا دیدش وگرنه اگه تو مال من بود من که کور بودم نمیدیدمش:/
کلی فحش و فزیت دادیم به اونجا منم شلوارمو پوشیدم:/
بخدا اگه میزد بهمون مامانم از وسط جرشون میداد عقربو از تو گوششون در میورد
عاقا دمشو پیچونده بود اماده نیش زدن بود
انقدرم سریع بود که تو یه ثانیه اومد تو اتاق پروی من
اتاقا پروی من و یسنا یه تیکش باز بود و عقرب از توش رد میشد
خداخیرشون بده اگه برن تو لباسا یا بزنن به بچه ها بیچاره میشدن
اخه باید ببینید چه جاییه 
از خونه ما نیم ساعت قشنگ فاصلس:/
خو تا خاطره بعدی خدانگهدار
راستی فک کنم فقط منو مارال تو این موضوع فعالیت داریم:/!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 شهریور 1397 12:54 ق.ظ

خداحافظی :(

سه شنبه 13 شهریور 1397 01:23 ق.ظ

نویسنده : ೋ ღ gσℓsム ღೋ
ارسال شده در: داستان قهرمانان معجزه آسا , خاطرات یک میراکولر*-* , کد های متنوع برای وبلاگ ^^ , کد های متنوع برای وبلاگ ^^ , کلاس های اموزش کد نویسی گلسا , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , داستان معجزه عشق , نقابت را بردار , نقابت را بردار , نقابت را بردار , نقابت را بردار , نقابت را بردار , نقابت را بردار , نقابت را بردار , داستان مسابقه ی سرنوشت ساز , داستان مسابقه ی سرنوشت ساز , داستان مسابقه ی سرنوشت ساز , ادرینت , ادرینت ,
دوستان میدونم سخته برای خود منم سخته ولی امسال سال سرنوشت سازی برای منه
خیلی برام مهمه ته تیزهوشان قبول بشم و اگه بشم بهم قول دادن که ایفون Xبخرن و منم میخوام خر خونی کنم
امسال باید خیلییییی درس بخونم که اگه زیر ۲۰معدل هام و نمره هام رو بشم بد بختم 
من امسال خیلی خوشحالم که با شما تابستونمو ساختم 
تموم داستان هام میمونه برای سال اینده 
امیدوارم توی سال تحصیلیتون موفق باشید
و همیشه لبخند روی لبای گلتون بیاد
اگه کسی تو هنگوتس اکانت داره ایمیلشو تو خصوصی بده تا باهم در ارتباط باشیم چون تو سال فقط اونو چک میکنم
امیدوارم معدل هاتون تو این سال و سال های اینده ۲۰باشه 
و همیشع به داستان هاتون ادامه بدید
خیلی دوستون دارم
و اینکه من تابستون سال بعد بعد از امتحان ترمم میام دوبارع
ولی کم چون امتحان تیزهوشان مث کنکور تو تابستونه 
منم دارم برای ایفون جون تلاش میکنم
و اینکه یه دلیل دیگه برای تیزهوشان رفتنم دارم
و اونم اینکه که تو کنکور دبیرستان و دانشگاه سهمیه داره یعنی اگه من برم تیزهوشان 
بعدا بخوام کنکور بدم مثلا اگه نفر دوم تجربی شدم با سهمیه میشم نفر اول 
این یه مثال که معدل ها رو تو کنکور بالا میبرع 
خب دوستان من فقط تا اخر جمعه هستم و متاسفانه شاید نتونم داستان رو تو این هفته ادامه بدم
دوستون دارم خداحافظ




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 13 شهریور 1397 01:22 ق.ظ

خواطرات دید زدن یک‌میراکولر

شنبه 20 مرداد 1397 01:41 ق.ظ

نویسنده : ೋ ღ gσℓsム ღೋ
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
عاقا رفتیم پارک  با بر و بچ(چند تا از دوستام:نیکا و دنیا و درسا و نیوشا و پانیذ )
داشتیم وسطی باز میکردیم
بعد دوتا پسر سوار از این موتورا هستن چهار چرخن اونا شده بودن
بزرگم بودن شاید هم سن من
بعدم همین جوری محو تو قیافه ما بود 
یهو حواسش به جلوش نبود خورد به جدول-_____-
بعدش دوتایی چپ شدن رو چمنا 
هر شیش تایی زدیم زیر خنده که دنیا گفت:عاقبت دید زدن دخترای مردم همینه ...حالا بچش
اون دوتام روشونو کردن اون ور و دوباره نشستن عین نینیا دور پارکو زدن



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 مرداد 1397 01:44 ق.ظ

چقد بعضیا بی شعورن:/

دوشنبه 1 مرداد 1397 01:02 ق.ظ

نویسنده : Golsa Dopan chang
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
بخدا خیلیا خیلی بیشعورن
عاقا میخوام یه موضوعی رو بهتون بگم بین خودمون بمونه:/ 
برو ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 مرداد 1397 01:16 ق.ظ

خواب های یک میراکولر

دوشنبه 1 مرداد 1397 12:46 ق.ظ

نویسنده : Golsa Dopan chang
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
خخخخ برید ادامه تا خواب جدیدمو بگم


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 مرداد 1397 01:00 ق.ظ

خاطرات دو تا میراکولر حال به هم زن:/

جمعه 29 تیر 1397 05:23 ب.ظ

نویسنده : Coraline& Mehregan
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
هوووم قبل از اینکه این متن رو بخونید اگه از چیزای چندش و حال به هم زن بدتون میاد پس این رو نخونید که مناسب شما نیست:/اهان کجا بودیم؟!اممم این دو نفر هم من و رونی هستیم.-.خیلی خب بریم (مال دوهفته پیشه) شخصیت ها:من(کورالین) رونیکا(رونیکا رو همه میشناسن دیگر:/) فاطمه(همسایمون) خب من رونیکا سر به چیزی دعوا داشتیم حالا نپرسیدچی چون اصل قضیه این نیس:/خونه ما بودیم همه هم تنهای تنها:/معمولا ما رو همیشه کنار هم میذارن چون خونه رونی اینا دو تا کوچه اون ور تره کلا خونه هامون نزدیکه صبح تا شب ور دل همیم:/ خب فاطمه هم پیشنهاد داد که هر کی اونو میخواد باید تو مسابقه برنده شه رونیکا:حالا مسابقه چیه؟؟ فاطمه:زردالو دارین؟ من:اره الان این چه ربطی داره:/ فاطمه :بیارش تا بهت بگم منم تمام زرد الو ها رو اوردم مامانم اونا رو تو ظرف مخصوص میذاره کلا همه میوه های کوچولو رو...فاطمه:زرد الو ها رو بشمارین من:واسه چی؟ فاطمه:اههه بشمارین ببینم من و رونی با هم شمردیم ۸۳ تا بود (چشم نزنین یه وقت:/) فاطمه:من یکیش رو میخورم تا یکسان شه اونو یکیو خورد فاطمه:مسابقه این ژوری هس که هر کس ۴۱ تا زرد الو رو سریعتر بخوره برندس چشای منو رونی گرد شد:وااااتتتتتت!؟؟؟ فاطمه:هر کس جا بزنه باخته من:بخدا خیلی زیاده رونیکا:ها ها هر مسابقه ای باسه من تو رو میبرم با این حرف جوش اوردم کلمو اوردم جلو:/ :خواهیم دید بعد هر دوتا زبونمون رو دراز کردیم:/فاطمه هم چهل و یک تا رو جدا کرد و هر طرف گذاشت که ما بخوریم:/فاطمه:خیلی خب من تایمر گوشیم رو روشن میکنم هر کس سریعتر جا زد باختس رونیکا:اوکی مسابقه شروع شد...من تو همون ده تای اول داشتم کم می اوردم یه نگاه به رونیکا کردم داشت تند تند میخورد بعد قیافم پکر شد:/منم عین اون تند خوری کردم:/کم کم داشت حالم بهم میخورد اونم بدجور (اینجاست که بالا میارم:/نه الان نه:/اییی:/) سریع رفتم دستشویی و هر چی رو خوردم اوردم بالا:/رونیکا هم اومد دستشویی:/حالا نمیدونم واسه چی اومد:/رونیکا:ایییییی و بعد اونم بالا اورد:/ فاطمه:حالم رو بهم زدین شما ها:/ رونیکا:والا خیلی زیاد بود:/ این گونه شد که من و رونیکا عین بچه ادم نشستیم و اون چیزو تقسیم کردیم:/از اون روز به بعد هیچ کدوم لب که زردالو نمی زنیم:/


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

همین الان ...

جمعه 4 خرداد 1397 10:45 ب.ظ

نویسنده : Ashley
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
ا بچه ها همین الان تو شبکه ی 3 ایران و فرانسه  دارن مسابقه میدن 
به نظرتون کی میبره ؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 4 خرداد 1397 10:46 ب.ظ

خاطرات یک میراکلور پارت دو

جمعه 4 خرداد 1397 02:26 ب.ظ

نویسنده : marinettte
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
بچه ها خاطرات یک میراکلور پارت دوممم اینم ادامه ی داستان اون بیچاره ها
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 4 خرداد 1397 03:44 ب.ظ

خاطرات یک میراکلور

پنجشنبه 3 خرداد 1397 12:44 ب.ظ

نویسنده : marinettte
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
خب بچه ها لحظه های ادرینتی و میراکلورییی برید ادامه ببینیدددد
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 3 خرداد 1397 12:51 ب.ظ

خاطرات یک میراکولر(کورالین)پارت یک

چهارشنبه 2 خرداد 1397 11:30 ب.ظ

نویسنده : Coraline& Mehregan
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
تا الان مدرسه بودم:/قرار بود افطار از ساعت هفت تا یازده بریم مدرسه اونم با گوشی و تبلت:))متاسفانه مجبور شدم بعضی از جاهاش رو سانسور کنم(فکر بد نکنین-_-)****************************** -اییییی رونیکای اشغال چقدر کوفت میکنی +خودت همین الان پیتزا خوردی مارال خانوم(رونمایی از اسمم واسه اونایی که نمیدونن:/و رونیکا همه پیتزا رو خورد-_-)از اون طرف:جییییییغغغغغغغغغغغغ -چیشدهههههه؟!!!! یه قورباغه اونجاستتتتتتت(بیش‌تر بچه های ما ترسو آن:/) +اخی چه نازه (قورباغه رو تو دستاش گرفت و بعد……:/ماچش کرد-_-) -آیی ولش کن کثیفهههههههه همه یجوری از رونیکا فاصله گرفتن انگار تروریست باشه-_-و فرااااااارررررررررررررررر………………یه قسمت دیگه:وقت دابسمشههههه!اهنگ*خیالت تخت* و*دیوونه بازی*و *wolves*و*omg*رو داب کردیم^_^ اینم متن آهنگ دیوونه بازی چون خیلی دوستش دارم:یه روزی یه جایی بین این همه تنهایی یکی منو عاشق خودش کرد نفهمیدم چی شد دل من هوایی شد از همه خوشیا پرش کرد دیوونه بازی نکن خودتو راضی نکن که عاشقم نباشی که عاشقم نباشی دیوونه بهونه هی نگیر دلمو دست کم نگیر که عاشقت نباشم که عاشقت نباشم دیوونه بازی نکن خودتو راضی نکن که عاشقم نباشی که عاشقم نباشی دیوونه بهونه هی نگیر دلمو دست کم نگیر که عاشقت نباشم که عاشقت نباشم با تو میخوام این رویا حقیقت شه با تو بذار این آرامش عادت شه مگه میشه اینهمه دلی که گرفتارته مگه میشه که نبینی این مرد هوادارته دیوونه بازی نکن خودتو راضی نکن که عاشقم نباشی که عاشقم نباشی دیوونه بهونه هی نگیر دلمو دست کم نگیر که عاشقت نباشم که عاشقت نباشم دیوونه بازی نکن خودتو راضی نکن که عاشقم نباشی که عاشقم نباشی دیوونه بهونه هی نگیر دلمو دست کم نگیر که عاشقت نباشم که عاشقت نباشم*************متن آهنگ خیالت تخت:عاشقم کن یه کم به فکر من باش تو چشمای زیبات این احساسُ تو دلم کاشت و بگو مگه میشه یه لحظه دور ازت باشم آخه زوری که نیست نمیتونم تو فکرت نباشم من تو رو میخوام هیچ قیمتی نیست که از دستت بدم راحت تا حالا نبودم تو عمرمم تو این حالت عاشق میمونم خیالت تخت از این بابت عاشق شدم منو ببین محو نگات شدم دوباره منو ببین نگات واسم نذاشته چاره منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی منو ببین محو نگات شدم دوباره منو ببین نگات واسم نذاشته چاره منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی عاشقم کن یه کم به فکر من باش تو چشمای زیبات این احساسُ تو دلم کاشت و بگو مگه میشه یه لحظه دور ازت باشم آخه زوری که نیست نمیتونم تو فکرت نباشم من تو رو میخوام هیچ قیمتی نیست که از دستت بدم راحت تا حالا نبودم تو عمرمم تو این حالت عاشق میمونم خیالت تخت از این بابت عاشق شدم منو ببین محو نگات شدم دوباره منو ببین نگات واسم نذاشته چاره منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی منو ببین محو نگات شدم دوباره منو ببین نگات واسم نذاشته چاره منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی *********پ.ن:بقیه پارت بعد


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خاطرات یک میراکلور

چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:10 ب.ظ

نویسنده : marinettte
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
اینم لحظه های ادرینتیشون انقدر زیاده که نمیدونم کدوم رو بگم اشکال نداره میگم اگه خوشتون اومد دوباره یکی دیگه میگم راستی همه ی اینا از زبون دخترست ومن با پسره در ارتباط نیستم و نمیدونم اون چه جوری فکر میکنه یا نظری داره


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:10 ب.ظ

خاطرات یک میراکلور

چهارشنبه 2 خرداد 1397 02:40 ب.ظ

نویسنده : marinettte
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
سلامممم میخوام خاطرات یک میراکلور رو بگم به صورت داستانننن ولی اسم هاشون رو نمیگم ها




برو ادامه مطلب

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 خرداد 1397 03:25 ب.ظ

^_^سوال های ستیکا از نویسنده کورالین^_^

چهارشنبه 2 خرداد 1397 02:09 ب.ظ

نویسنده : Coraline& Mehregan
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* , سوالات کاربر ها از نویسنده ها ,
Setika سه شنبه 1 خرداد 97 23:57 لطفا اینا رو از کورالین بپرس و تو به پست جوابا رو بزار: ۱-چند سالته؟اممم امسال ۱۳ ساله میشم ۲-بهترین دوستت تو نت؟فریال و ارال بودن که الان یه ساله نیستن:(ولی الان فرین^*^ ۳-بهترین دوستت تو واقعیت؟رونیکا و فاطیما ۴-کجا زندگی میکنی؟شمال کشور:| ۵-اسم واقعیت چیه؟اممم نمیگم ولی بعضیا میدونن:/ ۶-به غذایی حساسیت داری؟تو سوال ۱۰ گفتم:/ ۷-تا حالا عاشق شدی؟یس-_- ۸-چند تا خواهر و برادر داری؟یه خواهر و یه برادر ۹-متولد چه ماهی هستی؟بهمنننننن:) ۱۰-به غذایی حساسیت داری؟اره اونم خیلی:/نارگیل و بادمجون و پشه و بهار(تو اردیبهشت بدجورههه) ۱۱-شخصیت مورد علاقت تو معجزه اسا؟اول از همه پلگ بعد لیدی بعد هم کیتی^_^ ۱۲-تا حالا کسی رو فراموش کردی؟نه هیچ نمیتونم همچین کاری رو بکنم•_• ۱۳-خواننده مورد علاقت؟فن کسی نیستم:/ولی هر چی آهنگ باوشه گوش میدم*-* ۱۴-چند ساله که با معجزه اسا آشنا شدی؟از زمستون۱۳۹۵:) ۱۵-نظرت در مورد من چیه؟دختر مهربون و خوش قلب^^ ۱۶-مشخصات ظاهریت؟مو قهوه ای روشن چشم قهوه ای روشن موهای متوسط امکان ارسال پاسخ برای نظرات خصوصی وجود ندارد. پ.ن(مهرگان):صبح ازش پرسیدم اینم جواب سوالات ستیکای عزیز:)


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خاطرات یک میراکولر + نصیحت من به شما

چهارشنبه 2 خرداد 1397 01:07 ب.ظ

نویسنده : Ashley
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
با سلامی مجدد بنده الان از خواب بیدار می شوم
آقا از من نصیحت به شما هیچ وقت درباره یه انیمه ای که تحقیق نکردین نگاش نکنین چون من یه بار...
بقیش تو ادامس 


بیا اینجا ^^

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 خرداد 1397 01:15 ب.ظ

خاطرات یک میراکولر

سه شنبه 1 خرداد 1397 03:17 ب.ظ

نویسنده : Ashley
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر*-* ,
سلام به 
خب الان می خوام خاطره ی امروزمو بهتون بگم چون امتحانات ما تموم شده و دیگه آخرین سالمونه تو مدرسه همه واسه هم خاطره می نویسن منم به بعضیا دادم بنویسم و نوشتم و بعد نوبت امضاء کردن شد که سر امضاء کردن کل کلاس سر من ناقص شد -_______-
حالا واسه همتون سواله که چرا ؟
چون همه رو مغنعه من رو امضاء کردن و نمی تونستن که رو دستشون امضاء کنن واسه همین قشنگ مغنعه رو گذشتن رو کله مبارک من و امضاء کردن خودشم با خودکار -______- ناموسا یه جوری هم فشار میدادن انگار می خوان رو سنگ حکاکی کنن -_____-
راستی اینم عکس مغنعه

ینی خوشم میاد همتون میرین سراغ نوشته ها 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 1 خرداد 1397 03:17 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2