تبلیغات
❤Łaのყ ცlσg ❤ - مطالب ابر معجزه گر ها

عکس معجزه گر ها_پارت سوم_زارینا بولتا در حال کوامی گرفتن

شنبه 5 خرداد 1397 07:04 ب.ظ

نویسنده : Coraline& Mehregan



دیدگاه ها : نظرات❤️
برچسب ها: معجزه گر ها ,
دنبالک ها: برای دیدن اینجا بکلیک ,
آخرین ویرایش: - -

*معجزه گر ها*قسمت4*پارت۱*

شنبه 1 اردیبهشت 1397 08:03 ب.ظ

نویسنده : Coraline& Mehregan



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: معجزه گر ها , رامونا ولف , زارینا بولتا , کورالین گیتس , برلیان الن , ملودی سازرس , کت نوار ,
آخرین ویرایش: شنبه 1 اردیبهشت 1397 08:03 ب.ظ

*معجزه گر ها*قسمت2*

شنبه 25 فروردین 1397 04:43 ب.ظ

نویسنده : Coraline& Mehregan
ارسال شده در: لیدی باگ /مارینت , ادرین/کت نوار , ادرینت , لیدی نوار , ماریکت , لدرین , داستان معجزه گر ها ,
بابت تاخیر ببخشید و چون تاخیر کردم و قسمت یک ۶۰۰ تا نظر داشت برای قسمت بعدی فقط ۱۰۰ تا نظر میخوام^_^ و عکس های بعضی هاتون رو نویسنده مرینت گذاشت^-^ بقیه تو پارت دو هستید و درباره این که من چرا نتونستم عکساتون رو بزارم اینکه میهن بلاگ من خرابه و قسمت متنش باز نمیشه و من آدرس عکسا رو میدم و مرینت جون میزاره امیدوارم خوشتون بیاد. . . . . . . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . تیزر داستان:همه چیز از اون زمان شروع شد که خواستیم بریم فرانسه به نظر من همه چیز بد به نظر میومد یه مدرسه جدید....دوستی جدید...شهر جدید....اما بعدا فهمیدم این بهترین اتفاق زندگیم بوده....این مهاجرت نه تنها زندگی منو تغییر داد بلکه منو هم تغییر داد:)چون الان من یه قهرمان هستم*-* و حالا مرینت: در روز ها مرینتم....یه دختر عادی با یه زندگی عادی……اما من یه چیزی دارم که هیچ کس در مورد اون چیزی نمیدونه……چون من یه راز دارم:) ****************************************************************************** *********************************** (از زبون برلیان):تند تند موهامو شونه کردم*-* امروز روز اول مدرسمه البته اول روزیه که دارم تو یه مدرسه شبانه روزی میرم^-^ خیییلی خوبه چمدون ها مو دم در گذاشته بیدم:)واسه یه مدرسه جدید و دوستای جدید خیلی هیجان داشتم*-*بگذریم من برلیان الن هستم راستش خواهر و برادر ندارم و تک فرزندم:)عاشق آهنگ گوش کردنم*-* و رفتن به جاهای جدید:)تند تند از پله ها رفتم پایین مامان:دخترم چرا عجله داری هنوز یک ساعت مونده!*-* -میدونم مامان ولی از پاریس تا مارسی یه نیم ساعتی راه هست پس فقط نیم ساعت وقت دارممممم *تو نیم ساعت میتونی کلی کار کنی و بعدشم لباست برعکس پوشیدی-_- -وای خدا!!!!!!! *******************************************************************************************************************************************************************************************************************************************(از زبون میشل):برای مدرسه شبانه روزی آماده آماده بیدم:))یه لباس سفید با طرح گل و جکت سیاه و شلوار صورتی پوشیدم*-* راستش من میشل سزر هستم یه مدل :) مدرسه ای که دارم میرم یه مدرسه خیلی خیلی بزرگه و شبانه روزی و معروفه:)برای تموم اتفاقات هیجان انگیز امادم مثل کلی دوستتتتت^-^راستش من یه برادرم دارم که اونم قراره با من بیاد اونم اسمش مایکل هس و یک سال با هم اختلاف سنی داریم و این خیلی خوبههههه چون میتونم اون رو هم ببینممم*-*سریع رفتم پایین تا صبحونه بخولممممم*-* معلولا همیشه زودتر از مایکل میرم^_^************************************************************************************ (از زبون ادرین):بابا و ناتانیل تصمیم گرفتن که من برم به یه مدرسه شبانه روزی حداقل بهتره از شر این جو سنگین خلاص میشم:(راستش من ادرین اگرست هستم مادرم چند سال پیش ما رو ترک کرد از اون موقع هم جو خونه سنگینه غذا رو آروم آروم میخوردم مدرسم تا خونه فاصله زیاد داره چون تو یه شهر دیگس………در واقع من اصلا هیجان ندارم********************************************************************************** (از زبون سارا):داشتم میرفتم به یه مدرسه شبانه روزی تو مارسی*-*راستش یکم دلم برای النا تنگ میشه هر چند که تو این مدت هیچ خوشی واسم نداشته-_- خب النا خواهر کوچکی بنده هست خیلی لوس و لجبازه فقط چیز خوبش اینه که مهربونه :/موهای بلوندم رو شونه کردم و به یه طرف گیسش کردم*-*راستش من برای رفتن به یه مدرسه جدید خوشحالم*-* چون از شر سبزیجات خونه خلاص میشم!شوخی کردم-_- کلا خوبه دیگه:/ صبحانه رو خوردم و به سمت ماشین محافظم رفتم************************************************************************************************* (از زبون لولا):با هیجان از خواب بیدار شدمممممم*-* اونم بدون الارم!!!!این یه رکورده باید تو گینس ثبت کنن(وا*-*)خیلیییی خوب من لولا کیم هستم یه مدلینگ عاشق درست کردن غذاممممم*-*و همینطور رمان نویسی^_^ موهای عسلیمو بستم و یه کرم لب زدم که لبام خشک نشه و چمدون قرمزمو گرفتم لقمه بدست سوار ماشین شدم*-*قراره برممممم مدرسه شبانه روزیییییییی خودممممم تنهایییی!*************************** (از زبون اریکا):امروز اول سپتامبره یعنی باید برم مدرسه-_- عققققققق:/ اونم مدرسه جدید؟!!!اونم شبانه روزییییی!؟اونم تو یه شهر دیگهههه؟!اونمممم تنهایی؟!(واااااا-_-)موهای بلوندمو گیس کردم و دو طرف انداختم اه کی میتونه الان لبخند بزنه!!؟یه کروسان(اگه نمیدونین چیه یه نونه که توش شکلات داره و تو فرانسه میخورن و خیلی خوشمزسس=)) و چایی خوردم و چمدون سبزم برداشتممم خداحافظ تابستون زیبا(منم موقع رفتن به مدرسه همینو گفتم-_-)سوار ماشین شدم من تک فرزندم یه مامان و بابا دارم که خیلی خوبن اما امروز چون کار داشتن نتونستن منو ببینن دختره شوخ طبع و خوشگلی هستم البته تعریف از خودم نباااشه ها همه میگن-_-*************************************************************** (از زبون زارینا):دارم رفتن به یه مدرسه شبانه روزی رو تجربه میکنم!اونم برای اولین بار*-*خیلی خوشحالم من یه دختر تک فرزندم و زود عصبانی میشم و در واقع یجورایی حساسم و مهربون و وفادار و تمرین صدا پیشگی رو خیلی دوست دارم چون خودمم میخوام یه روز یه صدا پیشه بشم مدرسم تو مارسی بود یعنی شهر خودمون چمدون بزرگمو برداشتم مامانم پرش کرده بود-_- امیدوارم چیزای خوبی ریخته باشه:/-خداحافظ مامان+صبحانه نمیخوری؟-نه یه شیر خوردم سیرمم+باشه خداحافظ زارینا دلم برات تنگ میشه جواب تلفن های من و بابات هم بده -چشم خداحافظ+خداحافظ زارینا********************************************************************************************************************* (از زبون رایلی): امروز اول سپتامبره و مثل همیشه همه خوابن و من زودتر از همه بیدار شدم-_-داریم میریم به یه مدرسه شبانه روزی تو مارسی که خیلی بزرگه خوب دیگه برم خواهرم و برادرم و دختر خاله هام و پسرخالم (بدبخت این همه رو باید بیدار کنه:/)-هوووییییی رامونااا پاشووووووو چه وضع خوابیدنه اخه بالشت رو تمام تفی کرده بود-_- کورالینننننن پاشووووووووووو وای خدا این که دیگه برعکس خوابیده(حواست باشه چی میگیااااا-_-) فییییلیییکسسسسسسسسس جودییییییییییییییییی هرییییییییییییییییی استیییییییینننننن(کوفت=/)همه باهم:هااان؟*-* بدویین مدرسه دیرررر شدههههههههههههه *ای خاک تو سرمممممممم (چندی بعد):همه چمدون به دست از خونه مامان بزرگ و بابابزرگ باب و لورا اومدیم بیرون**************************(از زبون میشل):به مدرسه رسیدم*-* و از مایکل جدا شدم داشتم راه میرفتم که به یکی برخورد کردم…………………


دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: معجزه گر ها ,
آخرین ویرایش: - -

*معجزه گر ها*قسمت اول*

پنجشنبه 23 فروردین 1397 04:45 ب.ظ

نویسنده : Coraline& Mehregan
ارسال شده در: لیدی باگ /مارینت , ادرین/کت نوار , ادرینت , لیدی نوار , ماریکت , لدرین , داستان معجزه گر ها ,
بلاخره گذاشتمش:))ذوق نکنید برا قسمت بعد 400تا میخوام-_- چون این داستان رو خیلی دوست دارم شاید به انگیلیسی ش هم گذاشتم^-^ تیزر داستان: همه چیز از اون زمان شروع شد که خواستیم بریم فرانسه به نظر من همه چیز بد به نظر میومد یه مدرسه جدید....دوستی جدید...شهر جدید....اما بعدا فهمیدم این بهترین اتفاق زندگیم بوده....این مهاجرت نه تنها زندگی منو تغییر داد بلکه منو هم تغییر داد:)چون الان من یه قهرمان هستم*-* و حالا مرینت: در روز ها مرینتم....یه دختر عادی با یه زندگی عادی……اما من یه چیزی دارم که هیچ کس در مورد اون چیزی نمیدونه……چون من یه راز دارم:) ****************************************************************************** (از زبون کورالین): -زییییییییینگگگگگگگگگگگگگگگگگ زیییییییینگگگگگگگگگگگ(خدایی چقدر این الارم ها رو مخن-_-) +اه کی ساعت ۱۲ شد؟:/ تو یکی خفه-_- صدای جیغ از اتاق رامونا میومد………راستش الان ما تو خونه پدربزرگ و مادربزرگمون هستیم باب و لورا*-*که البته امروز باید بریم:(اهان رامونا دخترخالمه(با اندکی تغییر:||) حالم دیگه داره از همه چیز بهم میخوره همه چیز بهم ریختس……اون از شغل بابا……اینم از من -جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغ کمممممککککککککککککککککککککک‎ککککککککککککککککککککککککککک اه نمیذارن تو خلوت خودمون خوش باشیم که-_- گفتم اوضاع همه چیز خرابه. -چیشده رامونا چرا اینقدر جیغ می‌زنی؟!!!! با دیدن اون صحنه کپ کردممممممم0-0 فیلیکس(پسر خالم) داشت رامونا رو از پنجره مینداختتتتتتتت۰-۰. -فیلییییکسسسس! داری چه غلطی میکنیییییییییی؟!!!!! ^مگه نمی بینی؟-_- دارم میندازمش دور خیلی رو مخه:/. وقتشه که از جادو کمک بگیرم با جادوی صورتی رامونا اوردم کنار خودم :) باید یه چیزی رو بگم………خب راستش ما آدم های عادی نیستیم (حیوون نیستیم-_-)ما تو مدرسه هامون جادو و تغییر شکل حیوونی(آخرش هم حیوون در اومد:||)و زمان و ذهن خوانی و…………داریم. اما درس های ریاضی یا چمیدونم اینا هم داریم ولی اونا بیش‌تر مثلا من جادوم خیلی قویه ولی رامونا توش افتضاحه……………………/•_•\. و هر کی تو اون درسا یه مهارت رو داره و خداروشکر اونا نمره ای نیستن…………هر کی مهارت خودش:)و تو جادو ها هم باید بگم که هر کی جادوش یه رنگی داره مال من صورتی کم رنگه*-*………………خوب بهتره ادامه رو بخونیم. +پسره ی حیوون بگیر بخور. کفش پاشنه بلند فیروزه ایش رو به سمت فیلیکس پرت کرد ولی جاخالی داد و فرار کرد-_- +پسره ی بیب حالم ازش بهم میخوره اگه نیومده بودی الان پام شکسته بود. -قبول کن تو هم خیلی رو مخیی=/یکم جادو یاد بگیری بد نیستا§. +عزیزم هر کی مهارت خودش من که مثل تو جادوم خوب نیس که=/من تو تغییر شکل حیوونی خوبم(عااااااااااااااا-_-). -باوشه باوشه!چمدونت رو جمع کردی؟ بعدازظهر حرکت داریم به سمت فرانسه +میدونم اره بابا من که دلم برای کانادا خیلی تنگ میشه(نکته:کشور فرانسه و کانادا هر دو به زبون فرانسوی حرف میزنن). **************************************** (از زبون مرینت): قراره برم به یه مدرسه شبانه روزی…………از اسمش خیلی میترسم حتی باید از خانواده هم دور باشم(نکته:اینجا مرینت هنوز میراکلس نگرفته و ادرین رو نمیشناسه)راستش من تک فرزندم………همین که تنها بودم الان تنها ترم میشم:(………………سرم رو به دیوار چسبوندم…مدرسه تو شهر مارسی هست یعنی یه شهر دیگه(نکته:مارسی یکی از شهر های فرانسه س) وای مرینت!………………………. مثبت باش:(اونجا بهترین مدرسه کشوره :)از کجا معلوم یه دوست پیدا نکنی؟یا حتی شاید عاشق اون مدرسه شی؟یا عاشق جادو بشی؟. یا عاشق یک نفر بشی؟(ای منحرف از همین الان به فکر عاشق شدنه:|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||). فردا اول سپتامبره یعنی باید باید برم مدرسه ………………. ********************************* (از زبون ژاکلین): مثل همیشه موهای قهوه آییم رو شونه کردم و به چشمای سبزم نگاه کردم خوشبحال پسری که قراره من مال اون شم(ای خود شیفته:||||||||||||||) قرار بود فردا برم تو یه مدرسه شبانه روزی خیلی معروف برای همین خیلی هیجان دارم*-*. راستش من مدل معروف کشور ایرلندم*-* ولی بخاطر مدرسه شبانه روزیم اومدم مارسی چون اونجا یه مدرسه خیلی معروف داره. ناخن هامو لاک قرمز زدم موهامو گیس کردم و رو شونم انداختم یه شلوار جین با یه لباس صورتی و کتی که زمینه ی سفید داشت و رنگ های صورتی هم دور برش پوشیدم و یه کفش ابی ساده خیلی خب!!!!!!! من اومدمممممممم مدرسهههههههههه*-* ******************** آنچه که خواهید خواند: به یه دختر برخورد کردم……………………… پیش نوشت:مرینت جون میشه من آدرس عکس ها رو بهت بدم و تو بزاری؟ممنون میشم*-*و اونایی که نیومدن قسمت بعد میاین^-*قسمت بعدی خیلی طولانیه چون همه هستن:))))واسه همین نظر زیاد خواستم:)و نوشتن این واسم یک ساعت و پنج دقیقه دقیقا طول کشید!!!!چون من اینا رو از قبل ندارم و واسه این داستان خیلی دارم زحمت میکشم ممنون:) نویسنده کورالین


دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: لیدی باگ , معجزه گر ها ,
آخرین ویرایش: - -

*بیوگرافی ملودی سازرس*

پنجشنبه 23 فروردین 1397 02:37 ب.ظ

نویسنده : Coraline& Mehregan
ارسال شده در: داستان معجزه گر ها ,
اسم:ملودی سازرس/اسم قهرمان:هیرو بی/کوامی:جولیسا/قدرت:شمشیر لیزری/میراکلس:گردنبند/قیافه:مو بلوند تا کمر چشم ابی آسمونی/خواهر برادر:یک برادر/اخلاق:از آدمای پولدار خوشش میاد به جز لوس هاش،مهربون،خجالتی/علایق:ژیمناستیک آهنگ خوندن لازانیا شمشیر بازی/حیوون مورد علاقه:کفشدوزک اسب خرگوش عضو اکیپ دخترا:))


دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: معجزه گر ها ,
آخرین ویرایش: - -